تبليغاتX
سید پابرهنه

سلام

سرنوشت هر کی که توی بلاگفا وقت تلف کنه اخرش اینه  که باید یه روزی بیا توی همچین صفحه ای واز همه خداحافظی کنه

ما هم مثل همه داریم مرخص می شیم

 اگر بار گران بودم ورفتیم

بعد از اردوی

 بلاگ تا پلاک 

دیگه دل ودماغ وقت تلف کردن توی بلاگفا رو ندارم

 البته به همه توصیه می کنم که اونها هم همین کار رو بکنن 

ادرس جدید ماهم توی پارسی بلاگه که اونم بی قراره

خوشحال می شم که بازم ما رو از نظرات وایده هاتون بی نصیب  نذارید

سید علی حسینی

+ نوشته شده توسط ارمیا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:55 |

زندگي زيباست

 

، اما شهادت از آن زيباتر است

 

. سلامت تن زيباست

 

، اما پرنده‌ي عشق، تن را قفسي مي‌بيند

 

كه در باغ نهاده باشند.

 

و مگر نه آنكه گردن‌ها را باريك آفريده‌اند

 

 تا در مقتل كربلاي عشق آسان‌تر بريده شوند؟

 

السلام علیکم یا اولیا الله

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 9:58 |

السلام علیکم یا اولیا الله واحبائه

 

تقدير حقيقي جهان در كف مرداني است كه

 

 پرواي نام ندارند. آنان از گمنامي خويش كهفي

 

ساخته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند. كهفي كه آنان

 

را از تطاول دهر مصون خواهد داشت

 

السلام علیکم یا شهدا الله

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 17:54 |

بسم الرب الشهدا والصدیقین

 

زندگی نامه شهید سید محمد رضا میر افضلی

 

شهید در تاریخ   1333 در شهر شهید  پرور رفسنجان در خانواده ای مذهبی ودر دامن مادر عفیفه وعلویه ای به نام  بی بی فاطمه میرمخلصونی پا به عرصه دنیا گذاشت  مادری که در تمام صفات به  مادرش زهرا اقتدا کرده بود.

از همان اوایل جوانی علاقه زیادی به برنامه های مذهبی و سخنرانی های مذهبی وسیاسی نشان می داد ودر مجالس سخنرانی که بر علیه  شاه تشکیل می شد شرکت می کرد .

 

در هیچ یک از نماز هایش نبود که با چشم گریان سراز سجده بر نداردعلت را که می پرسیدند  می گفت انسان همیشه باید در حال استغاثه باشد شاید که مرتکب گناه شده باشد.

 

بر خورد هایش برای دیگران درس عبرت بود.

مبارزات او بر علیه شاه در مجامع عمومی ومحل کار و تمام محافل باعث شد که توسط عوامل ساواک  شناسایی ودر اخر در تاریخ هجدهم اذر سال پنجاه وهفت توسط مزروران شاه در تظاهرات در خیابان رحمت اباد رفسنجان به در جه رفیع شهادت نایل شد .

 

اری سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت نیست .

اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:19 |

سلام

 

امروز توی این پست می خوام به مناسبت ایام الله دهه فجر یادی از یکی از شهدای انقلاب بکنم

 

شهیدی که به گردن خیلی از شهدامون هم حق داره چه برسه به من وتو

 

شهیدی که توی روزای انقلاب که هر کسی دل وجرئت نداشت اسمی از دین ببره تمامی رفتارش به جوونها خط می داد

 

اون روزا خونه آُسید جلال میر افضلی شده بود کانون فرهنگی برای انقلابی ها  کانونی که همه کارا توسط  جوون زیبایی به نام سید محمد رضا انجام می شد

 

از برگزاری مراسم سخنرانی گرفته تا پخش اعلامیه

 

روزایی که از سید حمید هنوز توی این وادی ها نبوده به قول خود سید که هنوز از دین بویی نبرده بوده بگذریم

 

کم کم در لیست سیاه ساواک اسم جوانی به چشم می خورد که با تازگی توسط عوامل ساواک شناسائی شده بود

 

فکر کنم فهمیدید از کی می خوام حرف بزنم

 اره

شهید  سید محمد رضا میر افضلی

 

شهیدی که در ایام انقلاب در خیابان رحمت اباد رفسنجان در حالی که پیشاپیش تظاهرات حرکت می کرد به شهادت رسید

با شهادت سید محمد رضا تحول عجیبی در زندگی سید حمید ایجاد شد به حدی که زندگی سید رو زیر ورو کرد

 وقتی که در اوج خوش گذرانی با پیکرمطهر برادر خود روبرو شد  ان وقت بود که سید از اوضاع جامعه کمی  با خبر شد وتازه فهمید که چه کسی رو از دست داده

زندگی واقعی سید حمید از اینجا شروع شد

 یعنی شهادت محمد رضا نقطه عطفی در زندگی سد حمید شد

 اون وقت بود که پای سید حمید به انقلاب وبعد  به کردستان ودر اخر به جنوب باز شد

و ان وقت بود که نام سید در لیست مجاهدین راه خدا ثبت شد

 

راهشان پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:18 |

بسم الرب الشهدا والصدیقین

سلام

( وذکرهم بایام الله )

ایام الله دهه فجرمبارک

بچه تر که بودم ماه بهمن که می شد معلم انشامون می گفت موضوع انشا

ایام الله دهه فجر

 اون موقع فکر می کردم ایام الله یعنی چی  چرا به این  روزا ایام الله می گن

از داداشم می پرسیدم ایام الله یعنی چی  می گفت بزرگ تر که بشی می فهمی

اما الان وقتی فکر می کنم می فهمم واقعا ایام الله بودن این روزا برا چیه

این روزا که می گم یعنی همون روزای انقلاب

روزای مبارزه و

شهادت

اما واقعا  دهه فجر یه بهونه است

بهونه ای که به ما فرصت فکر کردن می ده

فکر در مورد اونایی که این فرصت زندگی کردن رو به ما هدیه دادن

زندگی همراه  با نور در زیر سایه اسلام  

 زندگی همراه با معنویت

همون طور که اماممون هم فرمود انقلاب ما انفجار نور بود

نوری که تموم عالم رو منور کرد

بیید به یادشون باشیم

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:14 |

سلام

امروز برای این پست می خوام  یک سخنرانی بذارم از حاج اقا مهدوی بیات به نام سر بند های فراموش شده   تو طلاییه که  مطمئنم اگه بشنوید اشکتون در می اد  اون موقع می فهمید که  شهدا واقعا کی بودن به عبارتی این همای شهادت رو سینه هر کسی نمی شینه .

در ضمن ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید

 

 دانلود در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 11:7 |
 

هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ، و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن
هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 21:56 |

وخدایی که در این نزدیکی است .

امروز برای این پست می خوام شعری رو بزارم که خودم مدتها دنبالش میگشتم .

مثنوی مجنون یکی از شعر هایی است که توسط یکی از بزرگان در رثای سید سروده شده .

من خودم که خیلی تحت تاثیر واقع شدم  ای شالله بخونید وما رو هم دعا کنید .

در ضمن نظر هم که فراموش نمی شه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:10 |

حمید برای اولین بار بود که می رفت برای شناسایی .با دونفر از نیرو های چمران می رفته که همان اوایل دوره دیده بودند .یک افسر ارتش هم با آن ها همکاری می کرد . دو نفر بسیجی و حمید و یک نفر دیگر، شب حرکت می کنند .صبح می فهمند وسط عراقی ها گرفتار شده اند .
افسرارتشی می گوید: یعنی چه بلایی سر مان می آید ؟حمید می گوید: راحت باشید !
یک آیه قرآن می خواند و می گوید :مطمئن باشید که آن ها دیگر ما را نمی بینند .
حاج احمد امینی هم آنجا بوده .آیه وجعلنا... را می خوانند و حرکت می کنند .
حمید می گفت :بعد از چهار کیلومترپیش روی درجبهه عراقی ها تازه آنها متوجه شدند که ما عراقی نیستیم .شروع کردند به تیر اندازی .آن افسر این چیزها را برایش معجزه بود .آن قدر سجده کرد و گریه کرد و یا حسین گفت که دل همه شکست .دیگر ولمان نکرد .همیشه همه جا فقط با ما می آمد .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:6 |

... باید اعتراف کنم که اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم . با تحمل درد ها و آلام و سختی ها و شاهدی بر شهادت های بهترین برادرانم توانستم اندکی ،این قلب سیاه و مکدر خود را با نور الهی و جلوه ها و آیات آن سرور و مولای کربلا و با درس گرفتن از چهره های نورانی همسنگران شهیدم مقدار کمی موفق باشم ،به توفیق خدا .
به این مسئله مهم هم واقفم که ازدواج یک تکلیف الهی است .مخصوصا ما اولاد رسول الله(ص) که باید در تکثیر و پرورش فرزندانی شجاع و عاشق شهادت و برای تداوم راه جد بزرگوار مان امام کربلا پیشتاز باشیم .ولی نظر به این که با تجربه تلخی که از ازدواج بعضی از برادران  تاکید می کنم (بعضی از برادران ضعیف النفس )،همچون خود داشته و دارم ،خوف آن داشتم که با توجه به ایمان ضعیفم آن شور و هیجان حسینی مبدل به عشق ماندن و خوا سته های دنیا و سستی در نیامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه های واهی و به اصطلاح شر عی گردد .بنابر این ازدواج برای من به جزروسیاهی در پیش جدم حسین(ع) و دیگر شهدای همپیمانم چیزی دیگر را برایم به ارمغان نمی آورد و باید بگویم که این روش و تصمیم را توجیهی برای فرار از ازدواج قرار نداده ام ،چرا که اگر بعد از جنگ ،خدای ناکرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگی شدم ،در اولین فرصت به این تکلیف الهی می پردازم

(قسنتی از وصیت نامه سید)

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:58 |

حاج همّت که توی ورودی سنگر ایستاد،همه ی نگاه ها به سمتش چرخید.

خسته  به نظر می رسید. خاک و اشکِ روی گونه هایش به هم آمیخته بود.

فرصتی برای استراحت نداشت؛ همان طورکه ایستاده بود رو کرد به حاج قاسم وگفت:حاجی یه دسته نیرو می خوام

تا چند روز پیش، حاج همّت یک لشکر نیرو را هدایت می کرد؛امّا حالا آن قدر تنها شده بود که...

حاج قاسم به سیّد اشاره کرد و گفت هم راه حاجی برود به مقرّ یکی از گردان های لشکر ثار الله که توی جزیره ی مجنون بود وهر چند تا نیرو که می خواهد به او بدهد.

حاجی از همه خدا حافظی کرد و رفت به طرف موتورش. سیّدهم با پای برهنه دنبالش راه افتاد تا به موتور برسد.

 موتور را روشن کرد وسیّد،پا برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.

هنوز چند دقیقه از حرکت شان  نگذشته بود که ...

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:44 |

آشنایی من برمی گردد به سال 1350 و دوران دبیرستان اقبال. همکلاسی نبودیم ولی سلا م و علیکی داشتیم و رفاقت می کردیم .تا این که جنگ شروع شد ومن سربازی رفتم اهواز .همان جا بود که دیدم آسید حمید سرو کله اش پیدا شد .گفتم :تو اینجا چه کار می کنی ؟گفت آمده ام با بچه ها یک کاری دارم .خود اهواز هستم .حس کردم دوست ندارد تو جمع حرف بزند .کشیدمش کنار و گفتم :کجایی پسر؟ گفت :ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که جنگ های نا منظم می کنیم .
معلوم شد همان شب از عملیات برگشته .آن شب را پیش ما ماند و صبح زود نمازش را خواند و رفت .
گفتم :کی می بینمت ،سید ؟
گفت: معلوم نیست .اگر کار نداشتم می آیم پیشت.
چند بار به ما سر زد تا این که خدمت من تمام شد و آمدم رفسنجان .سید همان اهواز ماند .یادم است که نشسته بودیم سر فلکه ی بهزادی که آمد .گفت :شما تا اهواز آمدید ،چرا نیا مدید جبهه ؟
گفتم :الان هم دلم می خواهد بیایم .ولی الان برنامه ام جور نیست .
چند بار آمد و گفت: چرا نمی روم جبهه و بهانه آوردم .تا این که یک بار گفت :یک روز تو بستان از یک ماشینی یک بسته ای افتاد .ماشین را نگه داشتم و رفتم دیدم آن بسته یک بچه است .بچه را برداشتم و بردم جلوی ماشین را گرفتم و گفتم بچه مال کی .یک دختر که گریه می کرد ،گفت مال عراقی هاست.
این را که گفت ، انگار یک نفر یک کشیده ای محکم زد تو صورتم .به سید گفتم :کی می خواهی بروی جبهه ؟ گفت :پس فردا .گفتم :من هم همراهت می آیم .
گفت :چطور شد این قدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟
گفتم :نمی دانم چی شد که حس کردم عراقی ها الان پشت دروازه قرآن هستند.
موقع رفتن گفت: نمی خواهم قضیه را برات بزرگ کنم .ولی این جایی که داریم می رویم ،هر کسی را راه نمی دهند .من می شوم معرف تو و دلم می خواهد سنگ تمام بگذاری .رفتیم حمیدیه. بعد از چند وقت مرا معرفی کرد به جای خودش و رفت یک جای دیگر و من مسئول کندن یک کانال وبعد از آن هم یک ما موریت سخت تر به من داد .چون به حمید قول داده بودم ،رفتم کانال زدم یک عده را به من سپرد و عملیات شد. این را گفتم که بگویم حمید همیشه پیش من نبود .ولی حضورش را حس می کردم و همین حضور او به من قوت قلب می داد. بعد از این که مجروح شدم از سید دور افتادم و این دوری برایم کسل کننده بود .بار آخر گفتند سید رفته هویزه .به خودش هم گفته بودند که من دنبال او می گردم .آمد و مرا پیدا کرد .انگار تمام دنیا را به من داده بودند رفتم بغلش کردم وگفتم :چطوری رفیق نیمه راه ؟
نمی توانست بنشیند .پا برهنه بود .از شناسایی برگشته بود و یکسری به من زد. گفتم :تو کجایی ؟ .می بینی خودم را به کجا تبعید کرده ام ؟گفت هر جا باشی ،باز هم همان فضل الله خودمونی .
+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:18 |

 
عرا قی ها سوسنگرد را گرفته بودند و ما نمی دانستیم .با یک تویوتای مخصوص بهداری رفتیم تو شهر .پنج شش نفری می شدیم .تمام شهر ریخته بود به هم .یک حالت غیر عادی .آقا سید حمید گفت :برویم سپاه .هیچ کس تو سپاه نبود . گفت :برویم فرماندهی .آنجا هم کسی نبود .یک نفر آمد از ما پرسید که شما کی هستید .اینجا چکار می کنید .از نگاهش معلوم بود با عراقی ها ارتباط داشته
با چرب زبانی می خواست نگاهمان دارد تا برود خبر دهد .با تدبیر آقا سید حمید از دستش در رفتیم و رفتیم ژاندار مری و از آنجا هم حرکت کردیم به بیرون شهر .دیدیم شهر را دارند می کوبند .حاج مهدی باقری رانندمان بود .پا را گذاشت روی پدال گاز و سر عت را گرفت .
تانک های عراقی داشتند از سوسنگرد می رفتند طرف حمیدیه .ما را که دیدند ،بستندمان به گلوله .گلوله از بغل گوش مان رد می شد و نمی دانستیم چکار کنیم .
آقا سید گفت :تند تر گاز بده ،حاجی !و حاجی باقری پا را روی پدال گذاشت .ماشین بال در آورده بود و می رفت .همه مان حس عجیبی داشتیم .فکر می کردیم اگر سرعتمان بیشتر باشد ،تیر و تر کش به ماشین کاری نیست .

ایستاده بودم کنار یک ماشین  .منتظر کسی بودم .یک ماشین آمد اعلام کرد گردان 452 تخریب شده. اول نفهمیدم چی گفت .بیشتر به فکرآن بودم که باید سر وقت می آمده و نیامده بود .به ساعتم نگاه می کردم و چشم می چرخاندو تا طرف بیاید سر قرار .احساس کردم دلم آزرده شده .طبیعی بود . ناراحتی ام می توانست برای نیامدن دوستم باشد .ولی دیدم نه از دوستم ناراحت نیستم . از خودم ناراحتم .گفتم :452!!؟دلم یک دفعه  فرو ریخت .گفتم: نکند سید ؟لبم را گاز گرفتم و گفتم :خدا نکند .
گفتم ای دل غافل!دیدم دلم بد جوری شور می زند .ماشین آمد و دوباره رد شد و اسم سید را گفت.یک چیزی تو گلوم باد کرد .زدم به پیشانی خودم وگفتم :خاک بر سرت علی !جا ماندی .راه می رفتم و حرف می زدم .می گفتم :تو را به جدت قسم شفاعتم کن!اصلا نفهمیدم از کنار دوستم رد شدم  همین طور راه می رفتم وبا خودم حرف می زدم .


+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:13 |



فکر می کنم آشنایی من برمی گردد به نیمه آخر سال شصت یا شصت و یک .یک گروه پانزده نفره از بچه های کرمان آمدند حمیدیه که سردار سلیمانی هم با آنها بود. آن ها بعد از دو عملیات برگشتند و فکر می کنم سید پیش ما ماند تا وقتی که تیپ 27نور منحل شد .
سردار رضایی به ما دستور داد که قرارگاهی به نام نصرت را سازماندهی کنیم و یک محور اطراف هویزه و هورالهویزه باز کنیم .ما تقریبا از شهر کنده شدیم .و توی منطقه امیدیه و جفیر مستقر شدیم .همان جا بود که میر افضلی وصل شد به بچه های اطلاعات .شاید درست یک سال با تشکیلات حاج علی ناصری کار صرف اطلاعاتی می کرد و بعد که جاهای دیگر عملیات می شد حالا یا با مجوز یا بی مجوز از بچه ها منفک می شد و خودش را می رساند به معرکه جنگ .
من سید را کم می دیدم با توجه به کارم که آن زمان جانشین قرار گاه نصرت بودم و بچه های اطلاعات را هم کنترل می کردم ولی با این حال می شنیدم که می خواهد دست مان را بگذارد توی حنا و برود .خوب مسلم بود که مخالفت می کنیم .کار به جاهای باریک می کشید .این جور وقت ها قسمی می داد که که هیچ کس نمی توانست حریفش بشود .می گفت:به جدم زهرا ...خدا می داند وقتی این را می گفت ،دیگر جرات نمی کردم حرفی بزنم اعتراضی بکنم

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:27 |