تبليغاتX
سید پابرهنه

آشنایی من برمی گردد به سال 1350 و دوران دبیرستان اقبال. همکلاسی نبودیم ولی سلا م و علیکی داشتیم و رفاقت می کردیم .تا این که جنگ شروع شد ومن سربازی رفتم اهواز .همان جا بود که دیدم آسید حمید سرو کله اش پیدا شد .گفتم :تو اینجا چه کار می کنی ؟گفت آمده ام با بچه ها یک کاری دارم .خود اهواز هستم .حس کردم دوست ندارد تو جمع حرف بزند .کشیدمش کنار و گفتم :کجایی پسر؟ گفت :ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که جنگ های نا منظم می کنیم .
معلوم شد همان شب از عملیات برگشته .آن شب را پیش ما ماند و صبح زود نمازش را خواند و رفت .
گفتم :کی می بینمت ،سید ؟
گفت: معلوم نیست .اگر کار نداشتم می آیم پیشت.
چند بار به ما سر زد تا این که خدمت من تمام شد و آمدم رفسنجان .سید همان اهواز ماند .یادم است که نشسته بودیم سر فلکه ی بهزادی که آمد .گفت :شما تا اهواز آمدید ،چرا نیا مدید جبهه ؟
گفتم :الان هم دلم می خواهد بیایم .ولی الان برنامه ام جور نیست .
چند بار آمد و گفت: چرا نمی روم جبهه و بهانه آوردم .تا این که یک بار گفت :یک روز تو بستان از یک ماشینی یک بسته ای افتاد .ماشین را نگه داشتم و رفتم دیدم آن بسته یک بچه است .بچه را برداشتم و بردم جلوی ماشین را گرفتم و گفتم بچه مال کی .یک دختر که گریه می کرد ،گفت مال عراقی هاست.
این را که گفت ، انگار یک نفر یک کشیده ای محکم زد تو صورتم .به سید گفتم :کی می خواهی بروی جبهه ؟ گفت :پس فردا .گفتم :من هم همراهت می آیم .
گفت :چطور شد این قدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟
گفتم :نمی دانم چی شد که حس کردم عراقی ها الان پشت دروازه قرآن هستند.
موقع رفتن گفت: نمی خواهم قضیه را برات بزرگ کنم .ولی این جایی که داریم می رویم ،هر کسی را راه نمی دهند .من می شوم معرف تو و دلم می خواهد سنگ تمام بگذاری .رفتیم حمیدیه. بعد از چند وقت مرا معرفی کرد به جای خودش و رفت یک جای دیگر و من مسئول کندن یک کانال وبعد از آن هم یک ما موریت سخت تر به من داد .چون به حمید قول داده بودم ،رفتم کانال زدم یک عده را به من سپرد و عملیات شد. این را گفتم که بگویم حمید همیشه پیش من نبود .ولی حضورش را حس می کردم و همین حضور او به من قوت قلب می داد. بعد از این که مجروح شدم از سید دور افتادم و این دوری برایم کسل کننده بود .بار آخر گفتند سید رفته هویزه .به خودش هم گفته بودند که من دنبال او می گردم .آمد و مرا پیدا کرد .انگار تمام دنیا را به من داده بودند رفتم بغلش کردم وگفتم :چطوری رفیق نیمه راه ؟
نمی توانست بنشیند .پا برهنه بود .از شناسایی برگشته بود و یکسری به من زد. گفتم :تو کجایی ؟ .می بینی خودم را به کجا تبعید کرده ام ؟گفت هر جا باشی ،باز هم همان فضل الله خودمونی .
+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:18 |

 
عرا قی ها سوسنگرد را گرفته بودند و ما نمی دانستیم .با یک تویوتای مخصوص بهداری رفتیم تو شهر .پنج شش نفری می شدیم .تمام شهر ریخته بود به هم .یک حالت غیر عادی .آقا سید حمید گفت :برویم سپاه .هیچ کس تو سپاه نبود . گفت :برویم فرماندهی .آنجا هم کسی نبود .یک نفر آمد از ما پرسید که شما کی هستید .اینجا چکار می کنید .از نگاهش معلوم بود با عراقی ها ارتباط داشته
با چرب زبانی می خواست نگاهمان دارد تا برود خبر دهد .با تدبیر آقا سید حمید از دستش در رفتیم و رفتیم ژاندار مری و از آنجا هم حرکت کردیم به بیرون شهر .دیدیم شهر را دارند می کوبند .حاج مهدی باقری رانندمان بود .پا را گذاشت روی پدال گاز و سر عت را گرفت .
تانک های عراقی داشتند از سوسنگرد می رفتند طرف حمیدیه .ما را که دیدند ،بستندمان به گلوله .گلوله از بغل گوش مان رد می شد و نمی دانستیم چکار کنیم .
آقا سید گفت :تند تر گاز بده ،حاجی !و حاجی باقری پا را روی پدال گذاشت .ماشین بال در آورده بود و می رفت .همه مان حس عجیبی داشتیم .فکر می کردیم اگر سرعتمان بیشتر باشد ،تیر و تر کش به ماشین کاری نیست .

ایستاده بودم کنار یک ماشین  .منتظر کسی بودم .یک ماشین آمد اعلام کرد گردان 452 تخریب شده. اول نفهمیدم چی گفت .بیشتر به فکرآن بودم که باید سر وقت می آمده و نیامده بود .به ساعتم نگاه می کردم و چشم می چرخاندو تا طرف بیاید سر قرار .احساس کردم دلم آزرده شده .طبیعی بود . ناراحتی ام می توانست برای نیامدن دوستم باشد .ولی دیدم نه از دوستم ناراحت نیستم . از خودم ناراحتم .گفتم :452!!؟دلم یک دفعه  فرو ریخت .گفتم: نکند سید ؟لبم را گاز گرفتم و گفتم :خدا نکند .
گفتم ای دل غافل!دیدم دلم بد جوری شور می زند .ماشین آمد و دوباره رد شد و اسم سید را گفت.یک چیزی تو گلوم باد کرد .زدم به پیشانی خودم وگفتم :خاک بر سرت علی !جا ماندی .راه می رفتم و حرف می زدم .می گفتم :تو را به جدت قسم شفاعتم کن!اصلا نفهمیدم از کنار دوستم رد شدم  همین طور راه می رفتم وبا خودم حرف می زدم .


+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:13 |