تبليغاتX
سید پابرهنه

زندگي زيباست

 

، اما شهادت از آن زيباتر است

 

. سلامت تن زيباست

 

، اما پرنده‌ي عشق، تن را قفسي مي‌بيند

 

كه در باغ نهاده باشند.

 

و مگر نه آنكه گردن‌ها را باريك آفريده‌اند

 

 تا در مقتل كربلاي عشق آسان‌تر بريده شوند؟

 

السلام علیکم یا اولیا الله

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 9:58 |

السلام علیکم یا اولیا الله واحبائه

 

تقدير حقيقي جهان در كف مرداني است كه

 

 پرواي نام ندارند. آنان از گمنامي خويش كهفي

 

ساخته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند. كهفي كه آنان

 

را از تطاول دهر مصون خواهد داشت

 

السلام علیکم یا شهدا الله

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 17:54 |

بسم الرب الشهدا والصدیقین

 

زندگی نامه شهید سید محمد رضا میر افضلی

 

شهید در تاریخ   1333 در شهر شهید  پرور رفسنجان در خانواده ای مذهبی ودر دامن مادر عفیفه وعلویه ای به نام  بی بی فاطمه میرمخلصونی پا به عرصه دنیا گذاشت  مادری که در تمام صفات به  مادرش زهرا اقتدا کرده بود.

از همان اوایل جوانی علاقه زیادی به برنامه های مذهبی و سخنرانی های مذهبی وسیاسی نشان می داد ودر مجالس سخنرانی که بر علیه  شاه تشکیل می شد شرکت می کرد .

 

در هیچ یک از نماز هایش نبود که با چشم گریان سراز سجده بر نداردعلت را که می پرسیدند  می گفت انسان همیشه باید در حال استغاثه باشد شاید که مرتکب گناه شده باشد.

 

بر خورد هایش برای دیگران درس عبرت بود.

مبارزات او بر علیه شاه در مجامع عمومی ومحل کار و تمام محافل باعث شد که توسط عوامل ساواک  شناسایی ودر اخر در تاریخ هجدهم اذر سال پنجاه وهفت توسط مزروران شاه در تظاهرات در خیابان رحمت اباد رفسنجان به در جه رفیع شهادت نایل شد .

 

اری سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت نیست .

اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:19 |

سلام

 

امروز توی این پست می خوام به مناسبت ایام الله دهه فجر یادی از یکی از شهدای انقلاب بکنم

 

شهیدی که به گردن خیلی از شهدامون هم حق داره چه برسه به من وتو

 

شهیدی که توی روزای انقلاب که هر کسی دل وجرئت نداشت اسمی از دین ببره تمامی رفتارش به جوونها خط می داد

 

اون روزا خونه آُسید جلال میر افضلی شده بود کانون فرهنگی برای انقلابی ها  کانونی که همه کارا توسط  جوون زیبایی به نام سید محمد رضا انجام می شد

 

از برگزاری مراسم سخنرانی گرفته تا پخش اعلامیه

 

روزایی که از سید حمید هنوز توی این وادی ها نبوده به قول خود سید که هنوز از دین بویی نبرده بوده بگذریم

 

کم کم در لیست سیاه ساواک اسم جوانی به چشم می خورد که با تازگی توسط عوامل ساواک شناسائی شده بود

 

فکر کنم فهمیدید از کی می خوام حرف بزنم

 اره

شهید  سید محمد رضا میر افضلی

 

شهیدی که در ایام انقلاب در خیابان رحمت اباد رفسنجان در حالی که پیشاپیش تظاهرات حرکت می کرد به شهادت رسید

با شهادت سید محمد رضا تحول عجیبی در زندگی سید حمید ایجاد شد به حدی که زندگی سید رو زیر ورو کرد

 وقتی که در اوج خوش گذرانی با پیکرمطهر برادر خود روبرو شد  ان وقت بود که سید از اوضاع جامعه کمی  با خبر شد وتازه فهمید که چه کسی رو از دست داده

زندگی واقعی سید حمید از اینجا شروع شد

 یعنی شهادت محمد رضا نقطه عطفی در زندگی سد حمید شد

 اون وقت بود که پای سید حمید به انقلاب وبعد  به کردستان ودر اخر به جنوب باز شد

و ان وقت بود که نام سید در لیست مجاهدین راه خدا ثبت شد

 

راهشان پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:18 |

بسم الرب الشهدا والصدیقین

سلام

( وذکرهم بایام الله )

ایام الله دهه فجرمبارک

بچه تر که بودم ماه بهمن که می شد معلم انشامون می گفت موضوع انشا

ایام الله دهه فجر

 اون موقع فکر می کردم ایام الله یعنی چی  چرا به این  روزا ایام الله می گن

از داداشم می پرسیدم ایام الله یعنی چی  می گفت بزرگ تر که بشی می فهمی

اما الان وقتی فکر می کنم می فهمم واقعا ایام الله بودن این روزا برا چیه

این روزا که می گم یعنی همون روزای انقلاب

روزای مبارزه و

شهادت

اما واقعا  دهه فجر یه بهونه است

بهونه ای که به ما فرصت فکر کردن می ده

فکر در مورد اونایی که این فرصت زندگی کردن رو به ما هدیه دادن

زندگی همراه  با نور در زیر سایه اسلام  

 زندگی همراه با معنویت

همون طور که اماممون هم فرمود انقلاب ما انفجار نور بود

نوری که تموم عالم رو منور کرد

بیید به یادشون باشیم

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:14 |

سلام

امروز برای این پست می خوام  یک سخنرانی بذارم از حاج اقا مهدوی بیات به نام سر بند های فراموش شده   تو طلاییه که  مطمئنم اگه بشنوید اشکتون در می اد  اون موقع می فهمید که  شهدا واقعا کی بودن به عبارتی این همای شهادت رو سینه هر کسی نمی شینه .

در ضمن ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید

 

 دانلود در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 11:7 |
 

هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ، و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن
هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 21:56 |

وخدایی که در این نزدیکی است .

امروز برای این پست می خوام شعری رو بزارم که خودم مدتها دنبالش میگشتم .

مثنوی مجنون یکی از شعر هایی است که توسط یکی از بزرگان در رثای سید سروده شده .

من خودم که خیلی تحت تاثیر واقع شدم  ای شالله بخونید وما رو هم دعا کنید .

در ضمن نظر هم که فراموش نمی شه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:10 |

حمید برای اولین بار بود که می رفت برای شناسایی .با دونفر از نیرو های چمران می رفته که همان اوایل دوره دیده بودند .یک افسر ارتش هم با آن ها همکاری می کرد . دو نفر بسیجی و حمید و یک نفر دیگر، شب حرکت می کنند .صبح می فهمند وسط عراقی ها گرفتار شده اند .
افسرارتشی می گوید: یعنی چه بلایی سر مان می آید ؟حمید می گوید: راحت باشید !
یک آیه قرآن می خواند و می گوید :مطمئن باشید که آن ها دیگر ما را نمی بینند .
حاج احمد امینی هم آنجا بوده .آیه وجعلنا... را می خوانند و حرکت می کنند .
حمید می گفت :بعد از چهار کیلومترپیش روی درجبهه عراقی ها تازه آنها متوجه شدند که ما عراقی نیستیم .شروع کردند به تیر اندازی .آن افسر این چیزها را برایش معجزه بود .آن قدر سجده کرد و گریه کرد و یا حسین گفت که دل همه شکست .دیگر ولمان نکرد .همیشه همه جا فقط با ما می آمد .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:6 |

... باید اعتراف کنم که اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم . با تحمل درد ها و آلام و سختی ها و شاهدی بر شهادت های بهترین برادرانم توانستم اندکی ،این قلب سیاه و مکدر خود را با نور الهی و جلوه ها و آیات آن سرور و مولای کربلا و با درس گرفتن از چهره های نورانی همسنگران شهیدم مقدار کمی موفق باشم ،به توفیق خدا .
به این مسئله مهم هم واقفم که ازدواج یک تکلیف الهی است .مخصوصا ما اولاد رسول الله(ص) که باید در تکثیر و پرورش فرزندانی شجاع و عاشق شهادت و برای تداوم راه جد بزرگوار مان امام کربلا پیشتاز باشیم .ولی نظر به این که با تجربه تلخی که از ازدواج بعضی از برادران  تاکید می کنم (بعضی از برادران ضعیف النفس )،همچون خود داشته و دارم ،خوف آن داشتم که با توجه به ایمان ضعیفم آن شور و هیجان حسینی مبدل به عشق ماندن و خوا سته های دنیا و سستی در نیامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه های واهی و به اصطلاح شر عی گردد .بنابر این ازدواج برای من به جزروسیاهی در پیش جدم حسین(ع) و دیگر شهدای همپیمانم چیزی دیگر را برایم به ارمغان نمی آورد و باید بگویم که این روش و تصمیم را توجیهی برای فرار از ازدواج قرار نداده ام ،چرا که اگر بعد از جنگ ،خدای ناکرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگی شدم ،در اولین فرصت به این تکلیف الهی می پردازم

(قسنتی از وصیت نامه سید)

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:58 |

حاج همّت که توی ورودی سنگر ایستاد،همه ی نگاه ها به سمتش چرخید.

خسته  به نظر می رسید. خاک و اشکِ روی گونه هایش به هم آمیخته بود.

فرصتی برای استراحت نداشت؛ همان طورکه ایستاده بود رو کرد به حاج قاسم وگفت:حاجی یه دسته نیرو می خوام

تا چند روز پیش، حاج همّت یک لشکر نیرو را هدایت می کرد؛امّا حالا آن قدر تنها شده بود که...

حاج قاسم به سیّد اشاره کرد و گفت هم راه حاجی برود به مقرّ یکی از گردان های لشکر ثار الله که توی جزیره ی مجنون بود وهر چند تا نیرو که می خواهد به او بدهد.

حاجی از همه خدا حافظی کرد و رفت به طرف موتورش. سیّدهم با پای برهنه دنبالش راه افتاد تا به موتور برسد.

 موتور را روشن کرد وسیّد،پا برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.

هنوز چند دقیقه از حرکت شان  نگذشته بود که ...

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:44 |