تبليغاتX
سید پابرهنه

بسم الرب الشهدا والصدیقین

 

زندگی نامه شهید سید محمد رضا میر افضلی

 

شهید در تاریخ   1333 در شهر شهید  پرور رفسنجان در خانواده ای مذهبی ودر دامن مادر عفیفه وعلویه ای به نام  بی بی فاطمه میرمخلصونی پا به عرصه دنیا گذاشت  مادری که در تمام صفات به  مادرش زهرا اقتدا کرده بود.

از همان اوایل جوانی علاقه زیادی به برنامه های مذهبی و سخنرانی های مذهبی وسیاسی نشان می داد ودر مجالس سخنرانی که بر علیه  شاه تشکیل می شد شرکت می کرد .

 

در هیچ یک از نماز هایش نبود که با چشم گریان سراز سجده بر نداردعلت را که می پرسیدند  می گفت انسان همیشه باید در حال استغاثه باشد شاید که مرتکب گناه شده باشد.

 

بر خورد هایش برای دیگران درس عبرت بود.

مبارزات او بر علیه شاه در مجامع عمومی ومحل کار و تمام محافل باعث شد که توسط عوامل ساواک  شناسایی ودر اخر در تاریخ هجدهم اذر سال پنجاه وهفت توسط مزروران شاه در تظاهرات در خیابان رحمت اباد رفسنجان به در جه رفیع شهادت نایل شد .

 

اری سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت نیست .

اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:19 |

سلام

 

امروز توی این پست می خوام به مناسبت ایام الله دهه فجر یادی از یکی از شهدای انقلاب بکنم

 

شهیدی که به گردن خیلی از شهدامون هم حق داره چه برسه به من وتو

 

شهیدی که توی روزای انقلاب که هر کسی دل وجرئت نداشت اسمی از دین ببره تمامی رفتارش به جوونها خط می داد

 

اون روزا خونه آُسید جلال میر افضلی شده بود کانون فرهنگی برای انقلابی ها  کانونی که همه کارا توسط  جوون زیبایی به نام سید محمد رضا انجام می شد

 

از برگزاری مراسم سخنرانی گرفته تا پخش اعلامیه

 

روزایی که از سید حمید هنوز توی این وادی ها نبوده به قول خود سید که هنوز از دین بویی نبرده بوده بگذریم

 

کم کم در لیست سیاه ساواک اسم جوانی به چشم می خورد که با تازگی توسط عوامل ساواک شناسائی شده بود

 

فکر کنم فهمیدید از کی می خوام حرف بزنم

 اره

شهید  سید محمد رضا میر افضلی

 

شهیدی که در ایام انقلاب در خیابان رحمت اباد رفسنجان در حالی که پیشاپیش تظاهرات حرکت می کرد به شهادت رسید

با شهادت سید محمد رضا تحول عجیبی در زندگی سید حمید ایجاد شد به حدی که زندگی سید رو زیر ورو کرد

 وقتی که در اوج خوش گذرانی با پیکرمطهر برادر خود روبرو شد  ان وقت بود که سید از اوضاع جامعه کمی  با خبر شد وتازه فهمید که چه کسی رو از دست داده

زندگی واقعی سید حمید از اینجا شروع شد

 یعنی شهادت محمد رضا نقطه عطفی در زندگی سد حمید شد

 اون وقت بود که پای سید حمید به انقلاب وبعد  به کردستان ودر اخر به جنوب باز شد

و ان وقت بود که نام سید در لیست مجاهدین راه خدا ثبت شد

 

راهشان پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:18 |

حمید برای اولین بار بود که می رفت برای شناسایی .با دونفر از نیرو های چمران می رفته که همان اوایل دوره دیده بودند .یک افسر ارتش هم با آن ها همکاری می کرد . دو نفر بسیجی و حمید و یک نفر دیگر، شب حرکت می کنند .صبح می فهمند وسط عراقی ها گرفتار شده اند .
افسرارتشی می گوید: یعنی چه بلایی سر مان می آید ؟حمید می گوید: راحت باشید !
یک آیه قرآن می خواند و می گوید :مطمئن باشید که آن ها دیگر ما را نمی بینند .
حاج احمد امینی هم آنجا بوده .آیه وجعلنا... را می خوانند و حرکت می کنند .
حمید می گفت :بعد از چهار کیلومترپیش روی درجبهه عراقی ها تازه آنها متوجه شدند که ما عراقی نیستیم .شروع کردند به تیر اندازی .آن افسر این چیزها را برایش معجزه بود .آن قدر سجده کرد و گریه کرد و یا حسین گفت که دل همه شکست .دیگر ولمان نکرد .همیشه همه جا فقط با ما می آمد .

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:6 |

... باید اعتراف کنم که اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم . با تحمل درد ها و آلام و سختی ها و شاهدی بر شهادت های بهترین برادرانم توانستم اندکی ،این قلب سیاه و مکدر خود را با نور الهی و جلوه ها و آیات آن سرور و مولای کربلا و با درس گرفتن از چهره های نورانی همسنگران شهیدم مقدار کمی موفق باشم ،به توفیق خدا .
به این مسئله مهم هم واقفم که ازدواج یک تکلیف الهی است .مخصوصا ما اولاد رسول الله(ص) که باید در تکثیر و پرورش فرزندانی شجاع و عاشق شهادت و برای تداوم راه جد بزرگوار مان امام کربلا پیشتاز باشیم .ولی نظر به این که با تجربه تلخی که از ازدواج بعضی از برادران  تاکید می کنم (بعضی از برادران ضعیف النفس )،همچون خود داشته و دارم ،خوف آن داشتم که با توجه به ایمان ضعیفم آن شور و هیجان حسینی مبدل به عشق ماندن و خوا سته های دنیا و سستی در نیامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه های واهی و به اصطلاح شر عی گردد .بنابر این ازدواج برای من به جزروسیاهی در پیش جدم حسین(ع) و دیگر شهدای همپیمانم چیزی دیگر را برایم به ارمغان نمی آورد و باید بگویم که این روش و تصمیم را توجیهی برای فرار از ازدواج قرار نداده ام ،چرا که اگر بعد از جنگ ،خدای ناکرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگی شدم ،در اولین فرصت به این تکلیف الهی می پردازم

(قسنتی از وصیت نامه سید)

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:58 |

حاج همّت که توی ورودی سنگر ایستاد،همه ی نگاه ها به سمتش چرخید.

خسته  به نظر می رسید. خاک و اشکِ روی گونه هایش به هم آمیخته بود.

فرصتی برای استراحت نداشت؛ همان طورکه ایستاده بود رو کرد به حاج قاسم وگفت:حاجی یه دسته نیرو می خوام

تا چند روز پیش، حاج همّت یک لشکر نیرو را هدایت می کرد؛امّا حالا آن قدر تنها شده بود که...

حاج قاسم به سیّد اشاره کرد و گفت هم راه حاجی برود به مقرّ یکی از گردان های لشکر ثار الله که توی جزیره ی مجنون بود وهر چند تا نیرو که می خواهد به او بدهد.

حاجی از همه خدا حافظی کرد و رفت به طرف موتورش. سیّدهم با پای برهنه دنبالش راه افتاد تا به موتور برسد.

 موتور را روشن کرد وسیّد،پا برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.

هنوز چند دقیقه از حرکت شان  نگذشته بود که ...

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:44 |

آشنایی من برمی گردد به سال 1350 و دوران دبیرستان اقبال. همکلاسی نبودیم ولی سلا م و علیکی داشتیم و رفاقت می کردیم .تا این که جنگ شروع شد ومن سربازی رفتم اهواز .همان جا بود که دیدم آسید حمید سرو کله اش پیدا شد .گفتم :تو اینجا چه کار می کنی ؟گفت آمده ام با بچه ها یک کاری دارم .خود اهواز هستم .حس کردم دوست ندارد تو جمع حرف بزند .کشیدمش کنار و گفتم :کجایی پسر؟ گفت :ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که جنگ های نا منظم می کنیم .
معلوم شد همان شب از عملیات برگشته .آن شب را پیش ما ماند و صبح زود نمازش را خواند و رفت .
گفتم :کی می بینمت ،سید ؟
گفت: معلوم نیست .اگر کار نداشتم می آیم پیشت.
چند بار به ما سر زد تا این که خدمت من تمام شد و آمدم رفسنجان .سید همان اهواز ماند .یادم است که نشسته بودیم سر فلکه ی بهزادی که آمد .گفت :شما تا اهواز آمدید ،چرا نیا مدید جبهه ؟
گفتم :الان هم دلم می خواهد بیایم .ولی الان برنامه ام جور نیست .
چند بار آمد و گفت: چرا نمی روم جبهه و بهانه آوردم .تا این که یک بار گفت :یک روز تو بستان از یک ماشینی یک بسته ای افتاد .ماشین را نگه داشتم و رفتم دیدم آن بسته یک بچه است .بچه را برداشتم و بردم جلوی ماشین را گرفتم و گفتم بچه مال کی .یک دختر که گریه می کرد ،گفت مال عراقی هاست.
این را که گفت ، انگار یک نفر یک کشیده ای محکم زد تو صورتم .به سید گفتم :کی می خواهی بروی جبهه ؟ گفت :پس فردا .گفتم :من هم همراهت می آیم .
گفت :چطور شد این قدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟
گفتم :نمی دانم چی شد که حس کردم عراقی ها الان پشت دروازه قرآن هستند.
موقع رفتن گفت: نمی خواهم قضیه را برات بزرگ کنم .ولی این جایی که داریم می رویم ،هر کسی را راه نمی دهند .من می شوم معرف تو و دلم می خواهد سنگ تمام بگذاری .رفتیم حمیدیه. بعد از چند وقت مرا معرفی کرد به جای خودش و رفت یک جای دیگر و من مسئول کندن یک کانال وبعد از آن هم یک ما موریت سخت تر به من داد .چون به حمید قول داده بودم ،رفتم کانال زدم یک عده را به من سپرد و عملیات شد. این را گفتم که بگویم حمید همیشه پیش من نبود .ولی حضورش را حس می کردم و همین حضور او به من قوت قلب می داد. بعد از این که مجروح شدم از سید دور افتادم و این دوری برایم کسل کننده بود .بار آخر گفتند سید رفته هویزه .به خودش هم گفته بودند که من دنبال او می گردم .آمد و مرا پیدا کرد .انگار تمام دنیا را به من داده بودند رفتم بغلش کردم وگفتم :چطوری رفیق نیمه راه ؟
نمی توانست بنشیند .پا برهنه بود .از شناسایی برگشته بود و یکسری به من زد. گفتم :تو کجایی ؟ .می بینی خودم را به کجا تبعید کرده ام ؟گفت هر جا باشی ،باز هم همان فضل الله خودمونی .
+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:18 |

 
عرا قی ها سوسنگرد را گرفته بودند و ما نمی دانستیم .با یک تویوتای مخصوص بهداری رفتیم تو شهر .پنج شش نفری می شدیم .تمام شهر ریخته بود به هم .یک حالت غیر عادی .آقا سید حمید گفت :برویم سپاه .هیچ کس تو سپاه نبود . گفت :برویم فرماندهی .آنجا هم کسی نبود .یک نفر آمد از ما پرسید که شما کی هستید .اینجا چکار می کنید .از نگاهش معلوم بود با عراقی ها ارتباط داشته
با چرب زبانی می خواست نگاهمان دارد تا برود خبر دهد .با تدبیر آقا سید حمید از دستش در رفتیم و رفتیم ژاندار مری و از آنجا هم حرکت کردیم به بیرون شهر .دیدیم شهر را دارند می کوبند .حاج مهدی باقری رانندمان بود .پا را گذاشت روی پدال گاز و سر عت را گرفت .
تانک های عراقی داشتند از سوسنگرد می رفتند طرف حمیدیه .ما را که دیدند ،بستندمان به گلوله .گلوله از بغل گوش مان رد می شد و نمی دانستیم چکار کنیم .
آقا سید گفت :تند تر گاز بده ،حاجی !و حاجی باقری پا را روی پدال گذاشت .ماشین بال در آورده بود و می رفت .همه مان حس عجیبی داشتیم .فکر می کردیم اگر سرعتمان بیشتر باشد ،تیر و تر کش به ماشین کاری نیست .

ایستاده بودم کنار یک ماشین  .منتظر کسی بودم .یک ماشین آمد اعلام کرد گردان 452 تخریب شده. اول نفهمیدم چی گفت .بیشتر به فکرآن بودم که باید سر وقت می آمده و نیامده بود .به ساعتم نگاه می کردم و چشم می چرخاندو تا طرف بیاید سر قرار .احساس کردم دلم آزرده شده .طبیعی بود . ناراحتی ام می توانست برای نیامدن دوستم باشد .ولی دیدم نه از دوستم ناراحت نیستم . از خودم ناراحتم .گفتم :452!!؟دلم یک دفعه  فرو ریخت .گفتم: نکند سید ؟لبم را گاز گرفتم و گفتم :خدا نکند .
گفتم ای دل غافل!دیدم دلم بد جوری شور می زند .ماشین آمد و دوباره رد شد و اسم سید را گفت.یک چیزی تو گلوم باد کرد .زدم به پیشانی خودم وگفتم :خاک بر سرت علی !جا ماندی .راه می رفتم و حرف می زدم .می گفتم :تو را به جدت قسم شفاعتم کن!اصلا نفهمیدم از کنار دوستم رد شدم  همین طور راه می رفتم وبا خودم حرف می زدم .


+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:13 |



فکر می کنم آشنایی من برمی گردد به نیمه آخر سال شصت یا شصت و یک .یک گروه پانزده نفره از بچه های کرمان آمدند حمیدیه که سردار سلیمانی هم با آنها بود. آن ها بعد از دو عملیات برگشتند و فکر می کنم سید پیش ما ماند تا وقتی که تیپ 27نور منحل شد .
سردار رضایی به ما دستور داد که قرارگاهی به نام نصرت را سازماندهی کنیم و یک محور اطراف هویزه و هورالهویزه باز کنیم .ما تقریبا از شهر کنده شدیم .و توی منطقه امیدیه و جفیر مستقر شدیم .همان جا بود که میر افضلی وصل شد به بچه های اطلاعات .شاید درست یک سال با تشکیلات حاج علی ناصری کار صرف اطلاعاتی می کرد و بعد که جاهای دیگر عملیات می شد حالا یا با مجوز یا بی مجوز از بچه ها منفک می شد و خودش را می رساند به معرکه جنگ .
من سید را کم می دیدم با توجه به کارم که آن زمان جانشین قرار گاه نصرت بودم و بچه های اطلاعات را هم کنترل می کردم ولی با این حال می شنیدم که می خواهد دست مان را بگذارد توی حنا و برود .خوب مسلم بود که مخالفت می کنیم .کار به جاهای باریک می کشید .این جور وقت ها قسمی می داد که که هیچ کس نمی توانست حریفش بشود .می گفت:به جدم زهرا ...خدا می داند وقتی این را می گفت ،دیگر جرات نمی کردم حرفی بزنم اعتراضی بکنم

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:27 |


سید تو جبهه طراح و فرمانده همان بود .ما هیچی نداشتیم .عراقی ها هم می آمدند جلو .آمدیم به سید گفتیم :این ها حمله کرده اند. گفت :مسئله ای نیست . انگار نه انگار که حمله است .خدایا چه کنیم .هی دلهره هی اضطراب .آمدیم و گفتیم :دارند می آیند .
گفت خوب برسند .عراقی ها حسابی رسیدند نزدیک .سید تیر بارش را برداشت و حمله کرد .باور نمی کنید که عراقی ها چقدر سلاح و مهمات جا گذاشتند .عده ی زیادی از آن ها یا کشته شدند یا زخمی .همان جا بود که تفنگ دستمان آمد .
،هم فشنگ هم ماشین .سید خوشحال شده بود. رفت پیش زخمی ها بلکه ببردشان اهواز .برگشت .معلوم نبود ناراحت است یا خوشحال .
گفتم: باز چی شده سید ؟
گفت :آقا ما هر چی صدا زدیم گفتیم اهواز ،هیچ کس به آدم جواب نمی دهد .
این ها (نیروهای دشمن)واقعا مرده اند .
 گفت :من هم از ماشین آمدم پایین .گفتم بروم اهواز برای چی .می مانم همین جا پیش بچه ها

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:26 |

:
یک موتور تریل 125 داشتیم در اختیار سید بود .با این که ما کار داشتیم و منطقه را برای عملیات بعدی شناسایی می کردیم ،آمد گفت آقای ناصری !من یک چند روزی می خواهم بروم .گفتم :کجا ؟گفت :می خواهم بروم غرب .گفتم :این جا ما..
گفت :من بلد نیستم اینجا مفت بخورم وبخوابم .
من بعد ها وقتی به این لحظه فکر می کردم ،حتی در روزهای اسارت ،به این نتیجه می رسیدم که عوض این که شهادت به سراغ او بیاید خودش می رفت سراغ شهادت .همیشه روحیه آفندی(عملیاتی) داشت .من آن خشم معروف مومن را فقط تو سید می دیدم .با تمام این حرف ها گفتم :نه خیلی ناراحت شد و رفت پیش علی هاشمی و گفت:علی آیه ولایت را نمی خواهد برام بخوانی .من همه اینها را بهتر از تو بلدم .اگر یادت باشد،از روز اول شرط کردم که تا وقتی با شما کار می کنم که عملیات داشته باشید ،من مخلص تان هم هستم .اگر عملیاتی در کار نیست، بگذارید بروم .
علی گفت :کجا ؟سید گفت :غرب .بچه های لشکر ثارالله الان آنجا هستند .می خواهم خودم را به آنها برسانم .علی راضی شد و گفت:حالابمان فردا صبح برو .سید گفت :نه همین الان باید حرکت کنم .
سید با همان موتور از جفیر تا غرب را رفت .بعدها وقتی برمی گشت ،آمد پیش علی هاشمی ،خندید و گفت :علی جان ،یک وقت از دست من ناراحت نشده باشی ؟
علی خندید و گفت:یک خط  طلبت .باشد بعد تلافی می کنم .
من هر وقت چشمم به حمیدیه و کرخه و آب روانش می افتد ،چهره جوان سید را می بینم که به من می خندد

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:24 |

روایت مرتضی طالب زاده از حمید:


عصبانیتش وقتی بود که می گفتند :جلو نرو !رضایت فرمانده رابه زور می گرفت و می رفت دنبال راهی که می دانست درست است .همیشه گوشش برای عملیات تیز بود .تا می فهمید توی یک منطقه دیگر عملیات است ،کلافه می شد و دنبال بهانه می گشت که هر جوری هست خودش را برساند به بچه ها . حتی اگر بچه های لشکر خودش نباشند .یادم هست قبل از خیبر فهمیده بود غرب عملیات است .برای همین نتوانست یک گوشه بنشیند و دست روی دست بگذارد .
علی هاشمی گفت :تو نباید بروی .باید بمانی کارت دارم .
سید گفت :نمی توانم این جا بایستم الان آنجا به من نیاز دارند .تو فقط به من یک موتور بده ،من خودم را می رسانم به آنجا .
گفت :به جدم زهرا(س) اگر نگذاری بروم...
این قسم ورد زبانش بود و حرف اول و آخرش .علی گفت :خوب بابا .
به من گفت :یک چیزی بهش بده بره !من آن روز مسئول ده پانزده موتور بودم .گفتم :این موتور 125 را ببر !گفت :این که راه نمی رود .من می خواهم تا غروب بروم .
گفتم :این 250 را بردار و برو !باد گیر آبی تنش بود .سوار شد و رفت .
بعد از آن دیگر ندیدمش .تا این که شنیدم تو خیبر با حاج همت شهید شده

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:22 |


بیشتر بچه های تیپ ما ،تیپ 27 نور؛ غیر بومی بودند .از بچه های خوزستان کم بودند .فرماندهی گردان ما سیدحمید بود .وقتی علی هاشمی آمد مسئولیت ها را مشخص کرد ،بچه ها گفتند :خدا رحم کند به این گردانی که این دو نفر مسولش شده اند!!
یادم می آید توی دهلاویه با بچه ها می رفت کانال می کند! سید با جعفرنیا و چند نفر دیگر کانال می کندند .گرما بیداد می کرد. من که بچه اهواز بودم طاقت نمی آوردم .صبح ها همه می آمدند جواب پاتک را می دادند .سید آرپی جی زن خوبی بود .راستش سلاحی سنگین تر از آرپی جی نداشتیم .توی عملیات (ام الحسنین)  بود که من کنارش بودم .سید آن شب به من گفت :بیا برویم روضه !چند نفری را هم جمع می کنیم با هم می رویم عقبه ،پادگان دو کوهه.من دلم گرفته .دلم لک زده برای یک روضه درست و حسابی . رفتیم .فکر کنم حاج آقا هاشمیان آن جا بود، با یک سید دیگر به نام سید برهان و روضه خوبی خواند که دل همه راصفا داد .سید خیلی گریه کرد .بعد انگار که بار سنگینی را از دوشش برداشته باشند ،احساس سبکی می کرد .
جانشین محور بود .خیلی قبل از عملیات زحمت کشید .عملیات ایزائی بود .یعنی جوری بود که باید دشمن را منحرف می کرد که عملیات اصلی اینجاست تا بقیه نیرو ها خودشان را برای فتح المبین آماده می کردند .عراق دو روز بعد پاتک زد.با تانک هاش خاکریز را گرفت .همان روز دو نفر از بچه های شناسایی را موج گرفت .
سردار ناصری آمد به من گفت: باسید برو جلو!من حقیقتش ترسیده بودم .عراقی ها آمده بودند و با تانک چسبیده بودند به خاکریز .سنگری هم برای پناه گرفتن نبود .پیش خودم گفتم :سقوط اینجا حتمی است .
بچه هایی مثل سید و جعفرنیا ،از بس آرپی جی زده بودند ،از گوششان خون می آمد .سید را دوباره در این حال دیدم .یک بار همین عملیات ام الحسنین بود ،یک بار هم بیت المقدس .ما افراد انگشت شماری داشتیم که توانستند این طوری جواب تانک های عراقی را بدهند. کارشان واقعا کارستون بود .حالا که فکرش را می کنم می بینم گوشت در مقابل تانک بوده .سید آنقدر آن جا ماند تا دستور دادند که:آماده باشید برای عملیات دیگر .
سید کسی نبود که فقط اسمش فرمانده گردان باشد .هر باری که رو زمین بود برمی داشت .یادم است با بولدوزر تا صبح کار می کرد .با بچه های شناسایی ،با بچه های لجستیک ،با بچه های تدارکات ،با همه بود .همه کاره بود .بعضی وقت ها به او می گفتم: بابا تو مثلا فرمانده گردانی .چی کار داری به شناسایی ؟آن موقع هنوز مهندسی نبود .
ما فقط یک لودر داشتیم و یک بولدوزر .می رفت با آنها کار می کرد .
تو همین عملیات بود که سید سه روز نخوابید .همه می دیدن که غذاش را در حال راه رفتن می خورد .خلاصه این که قبل از بیت المقدس و بعد از ام الحسنین آمدند به ما گفتند :باید تا نزدیم عراقی ها کانال بکنید .سید آمد تقسیم مان کرد و به من گفت :امشب تو برواین قسمت را نظارت کن و من می روم آن قسمت .
گفتم :سید !بچه ها که هستند .
گفت :هستند .خسته هم هستند .
شناسایی را با خود سردار ناصری می رفت .می خواست ببیند شب عملیات باید کجا برود .این خیلی مهم است .می خواست بهترین راه را برود و کمترین تلفات راداشته باشد .الان که آمدیم توی تشکیلات ،می فهمم که چقدر ذهنش از ما جلوتر حرکت می کرده  وکار اساسی را واقعا او انجام می داده .
شب عملیات رفتیم جلو و بعد دستور دادند :برگردید !
عملیات موفق نبود
سید گفت :خواست خدا بود .
همه را جمع کرد و گفت :باید بیشتر برسی کنیم . نشستیم و تبادل نظر کردیم . بالاخره عملیات انجام شد .هر چند که علی هاشمی دستور داده بود که فقط ناظر باشیم و حق نداریم جلوبرویم ،ولی سید قبول نمی کرد .می گفت :چطوری به بچه ها بگویم بروید جلو و خودم نروم ؟ما سه محور بودیم .محور ما و محور جعفرنیا و محور علوی .محور ما به این بن بست برخورد .تلفات هم دادیم .حمید از بس آرپی جی زده بود از گوشش خون می آمد و چیری نمی شنید .گفت: باید بزنیم که جرات نکنند بیایند جنازه هایشان راببرند.او به اجساد مطهر شهدا نگاه می کرد و می گفت :چرا ما این همه آدم را نتوانستیم نجات دهیم ؟حالامن چه جوری نگاه کنم به علی هاشمی .
دشمن بعد از عملیات از جفیر عقب نشینی کرد و سید روی جاده نماز خواند .
به ما دستور دادند :جنازه ها را سریع بفرستید عقب !دونفری سوار موتور شدیم .من بودم وسیدبا یک موتور و عزیز انصاری ویک بیسم چی ازبچه های شمال باموتور دیگر .
دوتایی راه افتادیم و حالا نمی دانستیم عراقی ها کجا هستند و ما کجاییم !!از خوشحالی همین طور می رفتیم .رسیدیم به نزدیکای سه راه جفیر .از آنجا رفتیم به مقر لشکر پنج عراق .دیدیم تا حدودی آتشش زده اند و رفته اند .هورالعظیم را ندیدیم .علی ناصری هم آنجا بود .بایکی دیگر از بچه ها رفتیم .
بچه ها گفتند :هور هور .گفتیم هور دیگه چیه؟بی کله بازی در آوردیم .و همین طور رفتیم .مثل بی کله بازی خودش که هر وقت بچه ها کپ می کردند ،بلند می شد می ایستاد  ومی آمد به همه شان می گفت :بابا چیه می خوابید ؟بلند شوید سرتان را با لا بگیرید !

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:21 |

روایت آقای توکلی ازدوران تحصیل حمید:
من در دبیرستان شریعتی فعلی و اقبال سابق در خدمت این دو برادر بودم .در دوران دبیرستان خاطرم هست که آقا سید رضا صبح ها دیر می آمد .من دو سه مرتبه به عنوان مواخذه به او گفتم :کجا بودی ؟چرا دیر آمدی ؟چیزی نگفت .تحقیق کردم دیدم آن سید بزرگوار می رود کمک آقاش و هر کاری داره انجام می ده و برمی گرده مدرسه .
سید رضا که شهید شد ،سید حمید زنده بود .زنده تر شد .بیشتر آمد تو جمع مردم .روزی به گوش من رساندند که تو مدرسه اعلامیه ها را لای کتاب های کتاب خانه گذاشته بودند وبین بچه ها پخش کردند. کار کتاب دار های مدرسه بود. سید حمید هم کمک شان می کرد. من البته آزادشان گذاشته بودم .
آن روز پانزده خرداد بود و ما امتحان داشتیم .خبردار شدیم که صبح تو شرکت پسته یک بسته اعلامیه توزیع شده. یک وقت متوجه شدیم  از طرف شهر بانی آمده اند دنبال بچه ها .به من هم گفتند :شما باید بگردید ببینید کی این اعلامیه ها را آورده .
گفتم :من چه می دانم .من فقط مسئول برگزاری امتحان هستم .از وظایف من نیست که دنبال کسی بگردم .
خوشبختانه چیزی دستگیرشان نشد و رفتند .به بچه ها نصیحت کردم که مواظب خودشان باشند بخصوص به سید حمید .این یک واقعیت هست که من از امثال سید رضا و سید احمد درس گرفته ام .من یک دفتر چه دارم از اسم شاگردهایی که داشتم وشهید شدند توی آن نوشته ام و این باعث افتخار من است .به هر کی که میرسم ،بعد از هفتاد سال سن و چهل وهفت سال معلمی ،می گویم :ببین !اینها شاگرد های من بوده اند .همه شان شهید شدند .

جایی که الان ایستگاه امام حسین است ،یک دکان بقالی بود .پمپ بنزین آن جا آتش می گیرد و آتش میرود به آن بقالی می رسد .خانه آن بقال چسبیده به مغازه اش بوده و آتش می رود به خانه شان هم می رسد .زن وبچه آن مرد بیچاره می مانند تو محاصره ی آتش. حمید و دوستاش ایستاده بودند سر فلکه به حرف زدن که آتش را می بینند .و صدای زن و بچه را می شنوند. حمید خودش را می زند به آتش ،می رود بچه ها را از آتش می کشد بیرون. وقتی آمد خانه دیدم یک دستمالی کشید روی دستش و اصلا به روی خودش نیاورد که سوخته!! از او پرسیدم: چی شده؟ فقط گفت: چیزی نیست .بعدها که دستش خوب شد با لا خره به حرف آمد و گفت :نمی شد دکان بقالی را بزارم بسوزد .
اگر زن و بچه آن بیچاره طوری شان می شد ،من تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم .

آسید رضا خیلی پیگیر این کار ها بود .با خود ما بحث سیاسی می کرد .بلند گو می آورد می گذاشت روی پشت بام خانه و نوار امام را پخش می کرد . آقامان هم هیچ مانع نمی شد .ناگفته نماند که از فرمانداری به آقام گفته بودند :این بچه ی شما خیلی تند است .مواظبش باشید .یک وقت توقع نداشته باشید اگر براش مسئله ای پیش آمد ما کمکش کنیم !!آقام گفته بود :من از بچه ها خودم مطمئنم . آن ها آن قدر بزرگ شده اند که بدانند دارند چیکار می کنند .
آقام آن روزها تو فرمانداری کار می کرد.بعد ها به ما می گفت :من می دانستم این بچه ماندنی نیست .می دانستم شهید می شود .
شبی که سید رضا شهید شد ،عصرش آمده بودند خانه ما .زن سید رضا بچه اش را گذاشت پیش ماورفت که براش شیر بخره .آنجا دیده بود که نصراللهی با جمعیت دارند می روند .من که از سر کار آمدم ،بچه ها گفتند تیر اندازی شده . گفتند یک نفر هم شهید شده .گفتم :کی بوده ؟نمی دانستند .برادرم گفت فکر کنم رضا تیر خورده باشد .بلند شدم؛ راه افتادیم رفتیم جلوی دانشکده پزشکی که بیمارستان و سرد خانه و تشکیلات داشت .پرسیدم :کی بوده ؟گفتند: کسی نیست .
گفتم برادر من بوده .من می دانم .بگذارید بیایم ببینم .
راهمان ندادند .من ناراحت شدم هر چی از دهانم آمد به شاه و همه گفتم .
گفتم :مگر رضا چی گفته ...مگر حرف بدی زده ؟حرف امام و انقلاب را زده به وظیفه و تکلیفش عمل کرده. فردا صبح رفتم پیش دوست های حمید و پرسیدم :کجاست ؟
گفتند: بندر عباس .زنگ زدیم وگفتیم هر چه زودتر بیاید .حمید به تشییع جنازه نرسید .جنازه را نگذاشتند کسی ببیند. گفتند: بگذارید سرو صدا بیفتد .
من شب قبل خواب دیدم که طرف پل عباس آباد، صدای الله اکبر و لا اله الا الله می آمد .من تو هوا بودم وکسی به چشم ظاهر نمی شد .ولی صدا می آمد .صبح که از خواب بیدار شدم و گفتم چه خوابی دیدم .گفتند انشاءالله خیر است .حمید روزی آمد که تو مسجد.مراسم( پرسه) بود. آن روز هم شلوغ بود .حمید خیلی منقلب و ناراحت نشان می داد .مثل کسی بود که بغض کرده است و غرورش اجازه نمی دهد که گریه کند .
من گفتم: حمید گریه کن!! خودش را از بغض آزاد کرد از همان روز بود که روحیه او عوض شد ودر راهپیمایی و تظاهرات و آتش سوزی هاشرکت کرد .حتی در جریان شهید شدن مقیمی کنارش بود .هنوز انقلاب پیروز نشده که تومسائل انقلاب شرکت می کرد .خوب باعث افتخار هم بود .برادر شهید بود .انقلاب که پیروز شد .رفت تو کمیته .و جزءاعضای فعال کمیته بود .با بچه ها می رفت تو دهات اطراف و به مردم رسیدگی می کرد. علاقه اش به امام روز به روز بیشتر می شد .جنگ هم که شروع شد ،همان اوایل طاقت نیاورد و رفت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:44 |

روایت مهدی میر افضلی از زندگی برادرش حمید:
گفتم :چرا مدرسه نرفتی ؟
گفت :معلم نداشتیم .
مدرسه شان دبستان فجر بود و آقای جوادی معلمش .با معلمش حرف زدم .معلوم شد راست نگفته! گفتم :تو که گفتی مدرسع تعطیل است !!آقای جوادی گفت :بچه حرف گوش کنی نیست. سربه هواشده به چیزهای دیگر فکر می کند .معلم را آرام کردم و حمیدرا فرستادم سر کلاس و رفتم سر کار. عصر موقع برگشتن از سر کار رفتم سراغش که چرا مدرسه نرفته برادر بزرگتر بودم و به خودم واجب می دانستم نگران باشم. گفتم: چرا مدرسه نرفتی؟ اگر نمی خواهی مدرسه بری بگو نمی خواهم مدرسه بروم تا بفرستمت سر کار .ما توی شهر سرشناس بودیم. نمی خواستم دنبال سیگار و چیزهای دیگر بیفتد. خیلی از بچه ها اگر جیب شان را می تکاندی ،یک مشت چاقوو زنجیر و پنجه بکس می آمد کف دستت!!
 ولی حمید این طوری نبود. حرمت خانواده را داشت .خانواده ای که صبح زود از خواب بیدار می شدند برای نماز .آن روزها آب لوله کشی نداشتیم و می رفتیم سر جوی آب .حوض داشتیم ما تو خانواده معتقدیم که صبح وقتی از خواب بیدار می شویم و از در خانه می زنیم بیرون اگر به یک آدم خوشرو برخورد کنیم برای ما آن روز خوش یمن خواهد بود. شاید این اغراق به نظر آید ولی همه ما معتقد بودیم .
درد سرتان ندهم .با لاخره آن روز معلوم شد حمید چشمش دنبال کار بوده .آن هم نه هر کاری .نقاشی و ساختن تابلو و از همین چیزها .چند تا از آنها را هنوز داریم .تابلوهایی ساخته که روی آن نوشته :الله محمد علی .به عشق ساختن آنها بود که آن روز مدرسه را ول کرد ه بود و آمده بود خانه .می خواست یک شبه تاجر آن تابلو بشود .از این فکرهای بچه گانه شیرین .

جایی که الان ایستگاه امام حسین است ،یک دکان بقالی بود .پمپ بنزین آن جا آتش می گیرد و آتش میرود به آن بقالی می رسد .خانه آن بقال چسبیده به مغازه اش بوده و آتش می رود به خانه شان هم می رسد .زن وبچه آن مرد بیچاره می مانند تو محاصره ی آن آتش حمید و دوستاش ایستاده بودند سر فلکه به حرف زدن که آتش را میبیند .و صدای زن و بچه را می شنوند حمید خودش را می زند به آتش ،میرود بچه ها را از آتش می کشد بیرون وقتی آمد خانه دیدم یک دستمالی کشید روی دستش و اصلا به روی خودش نیاورد که سوخته از او پرسیدم چی شده فقط گفت چیزی نیست .بعدها که دستش خوب شد با لا خره به حرف آمد و گفت :نمی شد دکان بقالی را بزارم بسوزد .
اگر زن و بچه آن بیچاره طوری شان می شد ،من تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم .

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:29 |

سید حمید به روایت مادر


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:19 |