تبليغاتX
سید پابرهنه

بسم الرب الشهدا والصدیقین

سلام

( وذکرهم بایام الله )

ایام الله دهه فجرمبارک

بچه تر که بودم ماه بهمن که می شد معلم انشامون می گفت موضوع انشا

ایام الله دهه فجر

 اون موقع فکر می کردم ایام الله یعنی چی  چرا به این  روزا ایام الله می گن

از داداشم می پرسیدم ایام الله یعنی چی  می گفت بزرگ تر که بشی می فهمی

اما الان وقتی فکر می کنم می فهمم واقعا ایام الله بودن این روزا برا چیه

این روزا که می گم یعنی همون روزای انقلاب

روزای مبارزه و

شهادت

اما واقعا  دهه فجر یه بهونه است

بهونه ای که به ما فرصت فکر کردن می ده

فکر در مورد اونایی که این فرصت زندگی کردن رو به ما هدیه دادن

زندگی همراه  با نور در زیر سایه اسلام  

 زندگی همراه با معنویت

همون طور که اماممون هم فرمود انقلاب ما انفجار نور بود

نوری که تموم عالم رو منور کرد

بیید به یادشون باشیم

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:14 |

سلام

امروز برای این پست می خوام  یک سخنرانی بذارم از حاج اقا مهدوی بیات به نام سر بند های فراموش شده   تو طلاییه که  مطمئنم اگه بشنوید اشکتون در می اد  اون موقع می فهمید که  شهدا واقعا کی بودن به عبارتی این همای شهادت رو سینه هر کسی نمی شینه .

در ضمن ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید

 

 دانلود در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 11:7 |
 

                  برادران‌ مجاهدم‌ در مقاومت‌ اسلامي‌:

برادران‌ مجاهد؛ بسيار زياد از خداوند تمنا و خواهش‌ كردم‌ كه‌ بتوانم‌ دركنار شما و در خدمتتان‌ باشم‌. در خدمت‌ شما مردان‌ الهي‌.

سلام‌ بر شما دلير مردان‌، روزي‌ كه‌ زاده‌ شديد و روزي‌ كه‌ شهيد    مي‌شويد.

سلام‌ بر خاك‌ مقدسي‌ كه‌ قدمهاي‌ مبارك‌ شما بر آنجا نهاده‌ شد و ازخونتان‌ سيراب‌ گشت‌؛ همچون‌ خاك‌ تشنه‌ كربلا كه‌ از خون‌ اباعبدالله‌الحسين‌(ع‌) سيراب‌ شد و دائماً ندا مي‌دهد: «اين‌ زمين‌ از خون‌ حسين‌ ويارانش‌ بود كه‌ مقدس‌ و رستگار شد.»

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 19:16 |

از بچه های اطلاعات و عمليات بود.

 گاه گاهی ميديديم غيبش ميزد. هر چه دنبالش ميگشتيم پيدايش نميكرديم.

يك روز خبر مجروح شدنش را شنيديم؛ در حالی كه زمان فراغت بود و او می بايست در مقر باشد.

ناراحت شديم كه چرا رفته بود توی شهر ناامن كه هر لحظه گلوله می آمد.

رفتيم بيمارستان. موج انفجار او را گرفته بود و حال مناسبی نداشت. نميتوانست خوب حرف بزند.

پرسيديم:(( از كجا آوردينش؟ ))

جای ساختمانی را كه او را از كنار آن، مجروح پيدا كرده بودند نشان دادند.

رفتيم آنجا. بالای ساختمان نيمه مخروبه اي، تو پاگرد سوم، با منظره غريبی روبرو شديم.

آنجا سجاده ای پهن بود كه گرد و غبار و آجر های ديوار ريخته بود روی آن. و روی همه اينها سرخی خون

بود كه خود نمايی می كرد.

راوي: برادر كريم ـ عمليات سپاه.

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:39 |