تبليغاتX
سید پابرهنه - نگاه اخر

حاج همّت که توی ورودی سنگر ایستاد،همه ی نگاه ها به سمتش چرخید.

خسته  به نظر می رسید. خاک و اشکِ روی گونه هایش به هم آمیخته بود.

فرصتی برای استراحت نداشت؛ همان طورکه ایستاده بود رو کرد به حاج قاسم وگفت:حاجی یه دسته نیرو می خوام

تا چند روز پیش، حاج همّت یک لشکر نیرو را هدایت می کرد؛امّا حالا آن قدر تنها شده بود که...

حاج قاسم به سیّد اشاره کرد و گفت هم راه حاجی برود به مقرّ یکی از گردان های لشکر ثار الله که توی جزیره ی مجنون بود وهر چند تا نیرو که می خواهد به او بدهد.

حاجی از همه خدا حافظی کرد و رفت به طرف موتورش. سیّدهم با پای برهنه دنبالش راه افتاد تا به موتور برسد.

 موتور را روشن کرد وسیّد،پا برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.

هنوز چند دقیقه از حرکت شان  نگذشته بود که ...

+ نوشته شده توسط ارمیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:44 |